تبليغاتX
نسل جوان

نسل جوان

با عشق زمان فراموش میشود وبا زمان .. نه با زمان عشق فراموش نمیشود

اشک رازیست 

لبخند رازیست   

عشق رازیست        

 اشک ان شب لبخند عشقم بود!             

 قصه نیستم که بگوئی  

نغمه نیستم که بخوانی 

صدا نیستم که بشنوی     

 یا چیزی چنانکه ببینی یا چیزی چنان که بدانی      

 من درد مشترکم مرا فریادکن!       

درخت با جنگل سخن میگوید  

علف با صحرا  

ستاره با کهکشان

ومن با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو  

دستت را به من بده 

حرفت را به من بگو  

قلبت را به من بده!   

من ریشه های تو را دریافته ام    

با لبانت برای همهء لبها سخن گفته ام 

ودستهایت با دستان من اشناست  

دستت را به من بده  

دستهای تو با من اشناست 

ای دیر یافته با تو سخن میگویم      

به سان ابر که با طوفان  

به سان علف که با صحرا  

به سان باران که با دریا  

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل   

سخن میگوید!             

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من  

با صدای تو  اشناست.    

                                                                           ا.بامداد(احمد شاملو)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 18:20  توسط غزل  | 

اگر در کمال خونسردی با تو نشسته ام اگر نفس میکشم جمعه های انتظار را در پشت ارامش سالها اگر خاطره میخوانیم و جاودانه میمانیم و زندگی شده بی دغدغه اگر مادرم هست و تو نیستی اگر پدرم هستو تو نیستی اگر خواهرم و برادرم هنوز لحظه ها را زنده اند بی هیچ دلواپسی تو نیستی اگر دنیا را با همه ی بچگی و خوبی و بدی داریم اگر همه چیز هست و تو نیستی یعنی اگر همه چیز مانده و تو نیستی برای این است که تو برای ماندن رفته ای که هستی که اگر تو نیستی باید همه چیز باشد چرا که تو هستی!
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:59  توسط غزل  | 

بچگی می کنی و هیچ وقت فراموشم نمی کنی


بچگی می کنی و تا خود غروب ستاره ها را پشت دستهایت قایم می کنی


باز بچه می شوم.


در دفتر خاطراتت که یک صفحه برگ چسبیده یک صفحه ماه یک صفحه تو و هر صفحه من!


بچگی می کنی و دفتر خاطراتت را تا روییدن صبح زیر خاک باغچه می کاری


باز بچه می شوم در روشنا!


خط می شوم در تنگنا و می فهمم کودکی را وقتی روی زانوی دفتر خاطراتت خوابم می برد.


من باز هم بچه می شوم.باز هم بچگی می کنم و باز هم بازیچه ی دفترت می شوم!


روشنا ....تنگنا.... کودکی!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 8:39  توسط غزل  | 

سلام

سال نو مبارک

این شعر از تو وبلاگ ارکیده جون برداشتم خیلی خوشکله مال فرزاده

مژده بده دارم می یام سراغت
دنیا به روت خندیده خوش به حالت
مژده بده عــــــــــــــــــــــــاشقتم یه دنیا
نگام نکن گر می گیره خیالت
مژده بده نفس کشیده دریا
نگاه ماهی دل موج و برده
نفس نفس میزنه تنگ امسال
آخ............آخ...........آخ که یه شیشه به تو دل سپرده
مژده بده شکوفه آشتی کرده
رد یه بوسه مونده روی ساقه
تمام دنیامو می خوام ببازم
به پای جانانه ترین علاقــــــــــــــــــــــــــــه
مژده بده عاشقـــــــــــــــــــــــی آسون شده
ستاره چشمک زده.....شب گم شده
خاطر مهتاب و پریشون نکن
تازه جهان رنگ ترنم شده
مژده بده هر چی که بود گذشته
خوب و بدش فقط برات خاطره ست
آخر هر حادثه ی خواستنی
تویــــــــــــــــــــــــــــی که یادت نفس پنجره ست

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 18:41  توسط غزل  | 

تولدم مبارک

سلام اومدم بگم ۲۰ اسفند تولدمه

خیلی خوشحالم و منتظر پیامهای تبریک شما هستم

دوستتون دارم تولدم مبـــــــــــــــــــآرک

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 10:39  توسط غزل  | 

فوق العاده

دعوتت میکنم امشب به نبودنم به یادم

تو به من دنیا رو دادی من به تو خاطره دادم

دعوتت میکنم امشب به دلی که بی تو سرده

به دلی که پاره پارست به دلی که توبه کرده

دعوتت میکنم امشب به یه قطره اشک و هق هق

 پرپر  حادثه با تو سهم من بغض دقایق

دعوتم کن که بسوزم توی شک دل بریدن

ای خدا کی بود که برگشت سایه تو یا دل من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 14:13  توسط غزل  | 

كاش مي‌دانستي راز اندوه مرا كاش مي‌فهميدي غم اشعارم را كاش مي‌دانستي در شب تيره دلمرده بي‌فردايم حسرت ديدن خورشيد كه امين دل رويا افسرده تنهايم كاش مي‌دانستي از چه اي دوست چنين تنهايم كاش مي‌دانستي كه چه دردي دارم كه چه زخمي دارم .... وقتي هوا گرفتش دل من هم خود به خود مي‌گيره. اين روزها خيلي احساس غمگيني مي‌كنم ... خنجر از دست عزیزان خوردن کاش می دانستی چه عذابی دارد زندگی در شب تار بي‌اميد فردايي تمناي سعادت و تقاضاي بهار زندگي در پاييز زندگي در باغي كه زبي‌داد خزان خسته و پژمرده شده كاش مي‌دانستي كه چه زخمي دارد ديدن و فهميدن ديدن اين همه بدبيني‌ها اين همه شب به احساس تنهای دل سوختگان كردن‌ها ديدن اين همه بي‌احساسي يا كه فهميدن اين نكته كه هر كس دل ما مي‌شكند كاش مي‌دانستي زندگي بي تو غروبي ابديست زندگي حسرت بي پاياني است زندگي رنج و اندوه است زندگي ... ... روز رفتن اما رفتني كه با آن خاطراتي شيرين در ذهنم رنجم مي‌دهد و تمام اين لحظات برايم غمي دارد كه شايد هيچ وقت اين چنين نبوده‌ام و تمام روزهايم به اندازه اين روزها دردناك نبوده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:57  توسط غزل  | 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می اید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می اید

 زغم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده ام فا لی و فریاد رسی میا ید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:40  توسط غزل  | 

یا حسین

السلام علیک یا ابا عبد الله

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:22  توسط غزل  | 

خوش امد

خانم ابویی خوش اومدین

این وبلاگ منه

نظر یادتون نره

بچه ها خانم ابویی ناظم مدرسمونن

 خیلی باحاله

واسم دعا کنید

خیلی محتاج دعام

دوستتون دارم

راستی تو ی یه بلاگ دیگه ختم قران گذاشتم

www.noghteyevesal.blogfa.com

منتظرتونم  

یا علی

خداحافظ

همین حالا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 12:20  توسط غزل  |